Quantcast
Channel: با یاد یاران
Viewing all 64 articles
Browse latest View live

گزیده اشعار وحشی بافقی

$
0
0


آه ، تاکى ز سفر باز نیایى ، بازآ

آه ، تاکى ز سفر باز نیایى ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزى مایى ، بازآ

کرده اى عهد که بازآیى و ما را بکشى
وقت آنست که لطفى بنمایی، بازآ

رفتى و باز نمی آیى و من بى تو به جان
جان من اینهمه بى رحم چرایی، بازآ

وحشى از جرم همین کز سر آن کو رفتى
گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ


شعر از شمس تبریز (مولانا)

$
0
0

ای دل زجان گذر کن، تا جان جان ببینی

بگذار این جهان را، تا آن جهان ببینی

تا نگذری ز دنیا، هرگز رسی بعقبی

آزاد شو از اینجا، تا بی گمان ببینی

گر تو نشان بجویی، ای یار اندر این ره

از خویش بی نشان شو تا تو نشان ببینی

از چار و پنج بگذر در شش و هفت منگر

چون از زمین برآیی، هفت آسمان ببینی

هفت آسمان چو دیدی درهشتمین فلک شو

پا برسر مکان نه، تا لا مکان ببینی

در لامکان چو دیدی جانهای نازنینان

بی تن نهاده سر ها، در آستان ببینی

بربند چشم دعوی، بگشای چشم معنی

یکدم زخود نهان شو، او را عیان ببینی

ای نانهاده گامی، در راه نامرادی

بی رنچ گنج وحدت، کی رایگان ببینی

هی های شمس تبریز، خاموش باش ناطق

تا جان خویشتن را، زان شادمان ببینی

دلنوشته هایی عمیق و تکان دهنده

$
0
0
 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!


لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

زندگی یعنی چه ؟

$
0
0

شب آرامی بود

می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه !؟

مادرم سینی چایی در دست ،

گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد ،

تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

یاد من باشد ... " تنها هستم "

$
0
0

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند ،

ليك پاهايم در قير شب است

رخنه اي نيست در اين تاريكي

در و ديوار بهم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

مي كنم هر چه تلاش ،

او به من مي خندد

نقش هايي كه كشيدم در روز ،

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هايي كه فكندم در شب ،

روز پيدا شد و با پنبه زدود

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است

جنبشي نيست در اين خاموشي

دست ها ، پاها در قير شب است

دونیا-شعر از حکیم تیلیم خان

$
0
0

عجب دونیادی بو دونیای-فانی

گؤگرتمز توپراغی تخم-وفانی

یئتیرمز کیمسه‌نی آخر وصاله

توجه ائیله بو اندک مجاله

قبول ائیله بو پندی ائیلمه لج

بو دیوارین بناسین قویما سن کج

او دیوارین کی آدی زندگی دیر

کج اولسا حاصیلی شرمندگی‌دیر

عزیزیم راضی اول خیرالاموره

دولو شیرین نه چللنمیش نه غوره

ائله بیچاره‌لردن دستگیری

غرور-وجه نین اولما اسیری

اینانما چون جوانسن چوخدو وقتین

قبول ائیله کی اصلاً یوخدو وقتین

جاوانلیقدا او کس کی غافیل اولدو

اروج ایله نمازه کاهیل اولدو

گؤرر بیر گون کی وقتی قورتاریب‌دیر

اؤزو داشیله اؤز باشین یاریب‌دیر

"علی"نین بختی یاتدی غافیل اولدو

گئچیب بیهوده عؤمرو باطیل اولدو

اشعار مثنوی از مولوی

$
0
0

بی گهر را علم فن آموختن

دادن تیغ است دست راهزن

تیغ دادن در کف زنگی مست

به که افتد علم.ناکس را بدست

علم و مال و منصب و جاه و قرآن

فتنه آرد در کف بد گوهران

آنچه منصب میکند با جاهلان

از فضیحت کی کند صدارسلان

چون قلم در دست غداری فتاد

لاجرم منصور بسرداری فتاد

گوهر سرخ از ابراهیم حقی بستان آبادی

$
0
0

باز با یادتو دیشب غزلی می خواندم

قامتت را ز گُل عاطفه می پوشاندم

هر چه تصویر به دل بود. بجز صورت تو

در دل آتش خندان تو می سوزاندم

زورق عشق تو را موج شکن از سرشب

تا سحر در دل دریای خودم م ی راندم

بار دیگر که به گرداب غمت گشتم اسیر

که بلا را ز سر و روی تو می گرداندم

یادم آمد که شب حادثه از کثرت عشق

 هستی ام راصدقه دورتو می چرخاندم

دست وپامیزدی آندم که میان تب عشق

من به سینه تن تبدار تو می چسباندم

در طربخانۀ پر نقش دل جام جهان

با تو از دفتر گل ها غزلی می خواندم

تا چراغان شود از روی تو خلوتگه من

ریشۀ دغدغه با یاد تو می خشکاندم

ای قرار همه آفاق به باز آمدنت

به رهت گوهرسرخ ازمژه می افشاندم

گر نبودی تو دلیل من حقّی به یقین

 در خم کوره ره دشت جنون می ماندم


شعر زیبا از استاد شهریار

$
0
0


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

گلهای تازه برنامه شماره 27

$
0
0
زمان برنامه :۲۶:۴۳ دقیقه

حجم برنامه :۷ مگابایت

عنوان :گریه پنهان

دستگاه :شور

خواننده آواز:محمود محمودی خوانساری

خواننده ترانه :محمود محمودی خوانساری

همکاری :حبیب الله بدیعی / منصور صارمی / جهانگیر ملک /

شاعر :غزلها علی اشتری /

مطلع شعر آواز :

عمری ز سوز آتش هجران گریستم

مطلع تصنیف :

ای یـاد او بـی روی او عشقم تـوئـی نـازم توئی

ای جام می دور از رخش پیوسته دمسازم توئی

آهنگ :

گوینده :فخری نیکزاد

شعر ابتدا :

عمری ز سوز آتش هجران گریستم

تا یک شبت نشسته به دامان گریستم

از چشم دلفریب تو در هر گذر گهی

پیدا عتاب دیدم و پنهان گریستم

گه تنگدل چو غنچه نشستم میان باغ

گاهی چو ابر بر سر بستان گریستم

تا ننگرد سرشک مرا کس میان جمع

همچون بنفشه سر به گریبان گرفتم

دوشم حبیب و باده و گل بود و من به شوق

پیش رخش چو شمع شبستان گریستم

لب بر لبش نهادم و اشکم به ... ریخت

بر روی گل چو ابر بهاران گریستم

صدا بردار :محمد جهانفرد

دریافت اطلاعات :

اعلام برنامه :دارد در ابتدا

اعلام شماره :دارد در ابتدا و انتها

http://www.mediafire.com/download.php?o8vmromfwd9pf14

دلنوشته های حسین پناهی

$
0
0

از شوق به هوا

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام ...

 
صـدای پای تو که می روی

صـدای پای مــرگ که می آید . . . .

دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !

...

اشعار محمد حسین شهریار

$
0
0

 در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
 عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

سرگذشت حاج بابای اصفهانی

$
0
0

فصل اول در ولاد ت و پرورش حاجی بابا

پدرم کربلائی حسن از مشهورترین دلاکهای شهر اصفهان بود و 17 ساله بود که با دختری ازدواج کرد ولی چون زنش نازا بود قید او را زد . چون پدرم در تیغ اندازی مشهور بود و مشتریان خاص از بازرگانان داشت , پس از 20 سال کار توانست به دم و دستگاه خود وسعت بیشتری دهد ودختر صراف توانگری را گرفت و بعد از آن عازم کربلا شد و زن تازه اش را به همراه برد و من در آن راه از عدم به وجود قدم نهادم . مرا حاجی نام نهادند و این نام مایه عزت و احترامم گردید . در دکان پدرم شاگردی می کردم وآخوندی از مشتریان پدرم به من درس و مشقی یاد داد و بعد دو سال کوره سوادی پیدا کردم . در شانزده سالگی در کار تیغ اندازی و دلاکی متبحر شدم . در کنار دکان پدرم کاروانسرای شاهی بود ,محل رفت و آمد خلق و من بخاطر خوشمزگی و حاضر جوابی انعامی می گرفتم . در میان مشتریان پدرم بازرگانی بود بنام عثمان آغا از اها لی بغداد که مصاحبت مرا خوش می داشت . و چون سرزمینهای دیگر را گشته بود برایم از سرزمینهایی که دیده بود با آب و تاب تعریف می کرد و کم کم آرزوی مسافرت با او در من شدت گرفت و زمانیکه مسافرتی برایش پیش آمد و محرری لازم داشت با اکراه پدر و مادرم با او راهی شدم .

آثار زیبا از استاد عزیزم جناب آقای حیدری

نوای دل

$
0
0

بگذر از نی

 چون حکایت میکنم

و ز جداییها شکایت میکنم

نی کجای این نکته ها آموخته

نی کجا داند نیستان سوخته

بشنو از من بهترین راوی منم

راست خواهی هم نی و هم نی زنم

نشنو از نی ...نی نوای بی نواست

بشنو از دل دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه داور شود


"هم شكست و هم شكستم داد دل "

$
0
0

 

روح تبدار مرا پاشويه كنآه! اي ابر بهاري مويه كن
هم تو ميداني چه مشكل مي‌برماين گران باري كه بر دل مي‌برم
آه! اي ياران دلم از دست رفتهستي‌ام در پاي آن سرمست رفت
عاشق شبهاي تنهايي منمانتهاي هر چه رسوايي منم
بار‌ها با ماه خلوت كرده‌امبارها با لاله صحبت كرده‌ام
روح من با عشق عنابي تر استفكر من از آسمان ، آبي تر است
پيش پاي عشق زانو مي‌زدممن سر هر كوچه يا هو مي‌زدم
گل به گل داغ است كتف شعر منآه ! آه ! اي شاعران نسترن
از شقايق رو گرفتن مشكل استبا جدايي خو گرفتن مشكل است
او مرا يك باغ بي‌پروانه كرداو شبي آمد... مرا ويرانه كرد
هر چه هست از چشم پر نيرنگ اوستشوخ چشمست و دلم در بند اوست
دل اسير ايها الساقيش شددل مريد كيش اشراقيش شد
شرح احساسات سبز بلبل استاو كه خويشاوند نزديك گل است
چشم او يك كاسه اقيانوس بوداو كه با آيينه ها مانوس بود
كهكشان در كهكشان اعجاز داشتدر نگاهش آسماني راز داشت
آمد از آنسوي پرچين نيازآمد از نُه توي جنگلهاي راز
در وفا سيلي خورم كرد و گذشتآمد از دردش پُرم كرد و گذشت
عشوه‌اي كرد و خرابم كرد و رفتمثل شمع بزمي آبم كرد و رفت
سالها شبنم پرستي كردنماين هم از يك عمر مستي كردنم
چوب عمري بي‌وفايي را بخورآي دل ... زهر جدايي را بخور
خنده‌اي بر خاطراتت كرد و رفتآي دل ... ديدي كه ماتت كرد و رفت
من كه گفتم اين پرستو مرده نيستمن كه گفتم اين بهار افسرده نيست
هم شكست و هم شكستم داد دلوه ... عجب كاري به دستم داد دل

حیدربابای سلام

$
0
0

حيدربابا ، قورى گؤلوْن قازلارى گديکلرين سازاخ چالان سازلارى
کَت کؤشنين پاييزلارى ، يازلارى بير سينما پرده سى دير گؤزوْمده
تک اوْتوروب ، سئير ائده رم اؤزوْمده

حيدربابا ،‌ قره چمن جاداسى چْووشلارين گَلَر سسى ، صداسى
کربليا گئدنلرين قاداسى دوْشسون بو آج يوْلسوزلارين گؤزوْنه
تمدّونون اويدوخ يالان سؤزوْنه

حيدربابا ، شيطان بيزى آزديريب محبتى اوْرکلردن قازديريب
قره گوْنوْن سرنوشتين يازديريب ساليب خلقى بير-بيرينن جانينا
باريشيغى بلشديريب قانينا

گؤز ياشينا باخان اوْلسا ، قان آخماز انسان اوْلان بئلينه تاخماز
آمما حئييف کوْر توتدوغون بوراخماز بهشتيميز جهنّم اوْلماقدادير !
ذى حجّه ميز محرّم اوْلماقدادير !

دانلود تار جلیل شهناز

$
0
0

تک نوازی تار


جلیل شهناز

اشعار ابوسعيد ابوالخير

$
0
0

کارم بيکي طرفه نگار افتادا
وا فريادا ز عشق وا فريادا



ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
گر داد من شکسته دادا دادا


در خواب نماي چهره باري يارا
گفتم صنما لاله رخا دلدارا


خواهي که دگر به خواب بيني ما را
گفتا که روي به خواب بي ما وانگه


طاعت همه فسق و کعبه ديرست ترا
در کعبه اگر دل سوي غيرست ترا


مي نوش که عاقبت بخيرست ترا
ور دل به خدا و ساکن ميکده‌اي


دردانه کجا حوصله مور کجا
وصل تو کجا و من مهجور کجا


پروانه کجا و آتش طور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکي


خواهم که کشد جان من آزار ترا
تا درد رسيد چشم خونخوار ترا


دردي نرسد نرگس بيمار ترا
يا رب که ز چشم زخم دوران هرگز

آثار زیبا از استاد اخوین

Viewing all 64 articles
Browse latest View live